گهگاه …

تمامِ روز و شب من می شوند …

آن وقت بغض راه گلویم را می گیرد …

درست مثل همین روزها …

آنقدر شکسته ام…

که هیچ نمی گویم…

نه گله ای…

نه شکوه ای…

حتی رنجیدن هم از یادم رفته است…

دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است…

انتظار بی مفهوم است …

نه کینه ای…

نه بغضی

نه فریادی

فقط سکوت وآه...