خوش کل
بدون شرح...2
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 16:15 توسط |
همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .
من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود.
از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم.
تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.
بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم.
ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم
درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .
من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.
آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید
من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره
میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم
قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی
با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .
من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه
من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.
با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم
اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت ...
به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده
فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند
یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه
دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته
این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود.
آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.
اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.
من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.
من عاشقش هستم.
اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 15:3 توسط |
خبری.ورزشی.طنزو... .
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
هفته چهارم مهر ۱۳۹۲
هفته اوّل مهر ۱۳۹۲
هفته چهارم شهریور ۱۳۹۲
هفته سوم شهریور ۱۳۹۲
هفته دوم شهریور ۱۳۹۲
هفته دوم مرداد ۱۳۹۲
هفته اوّل مرداد ۱۳۹۲
هفته چهارم تیر ۱۳۹۲
هفته دوم تیر ۱۳۹۲
هفته اوّل تیر ۱۳۹۲
هفته چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲
هفته سوم اردیبهشت ۱۳۹۲
هفته اوّل اردیبهشت ۱۳۹۲
هفته اوّل فروردین ۱۳۹۲
هفته سوم اسفند ۱۳۹۱
هفته دوم اسفند ۱۳۹۱
هفته چهارم بهمن ۱۳۹۱
هفته دوم بهمن ۱۳۹۱
هفته اوّل بهمن ۱۳۹۱
هفته چهارم دی ۱۳۹۱
هفته سوم دی ۱۳۹۱
هفته دوم دی ۱۳۹۱
هفته اوّل دی ۱۳۹۱
هفته چهارم آذر ۱۳۹۱
هفته سوم آذر ۱۳۹۱
هفته دوم آذر ۱۳۹۱
هفته اوّل آذر ۱۳۹۱
هفته چهارم آبان ۱۳۹۱
هفته سوم آبان ۱۳۹۱
هفته دوم آبان ۱۳۹۱
هفته اوّل آبان ۱۳۹۱
هفته چهارم مهر ۱۳۹۱
هفته سوم مهر ۱۳۹۱
هفته اوّل مهر ۱۳۹۱
هفته چهارم شهریور ۱۳۹۱
هفته دوم شهریور ۱۳۹۱
آرشيو
آرشیو موضوعی
ورزشی
جک
عکس
اخبار
اخبار
فیلم
نویسندگان
ع
پیوندها
عسل
BLOGFA.COM