یاد دارم که شبی همدم پروانه شدم

 فارغ از زمزمه مطرب و میخانه شدم

همچو پروانه پریشان شدم و خانه خراب

او چو ما گشته غزل خوان و پی باده ناب

پیر میخانه بگفتا که غمت از سر چیست

گفتمش قصه ما و دل پروانه یکیست

هر دو برکوی نگاری نظر انداخته ایم

هر دومان کرده وفا و به جفا ساخته ایم

شمع بی مهر و محبت دل پروانه شکست

یار دیوانه ما رشته پیمان بگسست

دل ز بی مهری یاران شده بیمار و پریش

غیر پروانه کسی نیست که گویم غم خویش

خرده بر رهگذر عاشق و دیوانه مگیر

سالیان است که او گشته پریشان و اسیر

حافظ ار پیر شد و رفت زمیخانه برون

ما جوانیم و رویم از در این خانه برون

رفته بودم بر در میخانه ای     

در هوای  باده و پیمانه ای

ساقیش دیدم همی مست و خراب

پیش رویش خالی از جام شراب

گفتمش  ساقی   چرا  دیوانگی

بی می ناب از چه رو مستانگی

جامی از می در کنارت چون که نیست

این همه دیوانگی از بهر چیست

گفت باده گر چه حیرانم کند

هر غزل مستی دو چندانم کند

شکر ایزد خالق بالا و پست

با غزل مستم همان مستی که هست

گر چه گویی مستی ام دیوانگیست

با غزل مستی کنم مستی که نیست

همچو ابری چون گریزد او ز باد

درد هجران  با  غزل  بردم ز یاد

گشته اینک لحظه هایم شاد شاد

دوری از این حال خوش بر من مباد

ترانه بر لبم و درد در دلم جاری

دوباره این منم و این همه گرفتاری

دوباره شب شده و من در این خیابان ها

شبیه یک شبح ام بین خواب و بیداری!

لباس شهر سیاه است و دسته های کلاغ

بخاطر دل من می کنند عزاداری!

دلی که بی هیجان ، ناامید می گوید:

«جهان بدون جنون قصه ای است تکراری»